غروب روز دوشنبه پنجم تیرماه سال جاری – ۱۴۰۲- خبر رسید، استاد « محمد شکری » شاعر و داستان نویس شهرمان با تخلص شاعرانه ی « آرش » تیر خدنگ آسای وجودش از کمان زندگی به سرزمین آرامستان باغ فردوس رها شد و روز سه شنبه ۰۶/۰۴/۱۴۰۲ نیز در وادی خاموشان به خاک سپرده خواهد […]


غروب روز دوشنبه پنجم تیرماه سال جاری – ۱۴۰۲- خبر رسید، استاد « محمد شکری » شاعر و داستان نویس شهرمان با تخلص شاعرانه ی « آرش » تیر خدنگ آسای وجودش از کمان زندگی به سرزمین آرامستان باغ فردوس رها شد و روز سه شنبه ۰۶/۰۴/۱۴۰۲ نیز در وادی خاموشان به خاک سپرده خواهد شد.
سرانجام شاعری که بارها موی دماغ مرگ شده بود، این بار « مرگ» موی دماغ او شد . با الهام از شعر شاعر :
« هزار مرتبه با مرگ رو به رو شده ام
هزار مرتبه، موی دماغ او شده ام »
منبع : خانه ی برفی باور – ص ۴۲-
خواه ناخواه به ذهن اهالی کتاب به ویژه هنرمندان حوزه ی فرهنگ و هنر از جمله : شاعران، نویسندگان، روزنامه نگاران اهل قلم و حتی عامه ی مردمی که در طول هفته به هر مناسبتی گذرا از باغ فردوس عبور می کنند، این امر به طور قطعی خطور می کند« قطعه هنرمندان » به پاس ارج نهادن به جایگاه رفیع « هنر » و « فرهنگ » آغوش خود را برای پذیرایی از هنرمندی اهل دل، انسانی بزرگ از تبار شعر و شعور و قلم که از نوک درخشان آن ، باران زلال مهربانی فرو می بارید ، می گشاید ، اما زهی خیال باطل!
صدر اعلامیه ی ترحیم با دو بیت از غزل « همزبانی » سروده ی «آرش » مزین بود . از آنجایی که امروزه، پرنده ی خوش الحان « همزبانی » در بین مردم، پر کشیده است و دیگر هیچکس به خصوص متولیان امر، راه و رسم همزبانی را بدست فراموشی سپرده اند ، جا دارد، این غزل زیبا و شیوا را با هم مرور کنیم :
« ما به شوق و شور مستی، زندگانی کرده ایم
با چنین ذوق و دلی، عمری جوانی کرده ایم
در ملال آلود شب های زوال شور و حال
با زلال عشق دل را پاسبانی کرده ایم
کاروان لحظه های بی قراری را به جان
در تب تنهایی دل، ساربانی کرده ایم
کس چه می داند که ما یا این دل دیوانه چون
با زبان بی زبانی، همزبانی کرده ایم
ما به نام نامی عشق از فراز بام عقل
جان شیرین کام دل را دیده بانی کرده ایم
در شب رنگ آفرین روزگار پیچ و تاب
با خدنگ تاب طاقت ، سخت جانی کرده ایم
خوش درخشیدیم از آن رو، با دل شیدای خویش
ما رفیقی با دل و جان، کی زبانی کرده ایم
الحق « آرش » در غبار رنگ و نیرنگ زمان
در حق دل، ما به حق آن سان که دانی کرده ایم »
منبع : دفتر شعر « خانه ی برفی باور » محمد شکری – صص ۱۱۰- ۱۰۹-
هدف نگارنده از بیان این مقدمه، تصمیم نابجای حضراتی است که پس از طی تشکیل مراحل پرونده ی اداری و قانونی در سازمان عریض و طویل اداره ی ارشاد اسلامی استان مرکز کرمانشاه که زنده یاد « محمد شکری » به استناد آثار چاپ شده ی ایشان از جمله :
۱- رمان « دوزخ نشینان » ۱۳۴۸ خورشیدی
۲- رمان « برزخ » ۱۳۵۲ خورشیدی
۳- مجموعه داستان کوتاه « زیر صفر» ۱۳۷۹ خورشیدی
۴- دفتر شعر « خانه ی برفی باور » ۱۳۹۳ خورشیدی
۵- کتاب پژوهشی در شناخت شعر وشخصیت « حافظ » با عنوان راز سر به مهر که در دست چاپ است و جدا از این مستندات مکتوب نام وی در بیشتر تذکره ی شاعران معاصر، به عنوان یکی از نام آوران عرصه ی شعر و ادب کرمانشاه، درج شده است . بنابراین به خانواده ی ایشان اجازه داده می شود تا نامبرده را در قطعه ی هنرمندان به خاک سپارند . ولی به ناگاه روز خاکسپاری این مجوز لغو می شود چرا و برای چه ؟!
بماند. لذا نکته ی حایز اهمیتی که نباید از آن غافل باشیم این مسئله است : چرا برای دفن هنرمندان راستین و قابل مطرح در افکار عمومی یک نفر در اداره ی فخیمه ی ارشاد، باید تصمیم گیرنده باشد؟ بارها و بارها از سوی رجال استخواندار حوزه ی فرهنگ و هنر – که اداره ی ارشاد از این سرچشمه ی فیاض، آبشخور دارد – به متولیان ارشاد رهنمود داده شده است برای صدور مجوز دفن هنرمندان در این قطعه ضرورت دارد که هیات امنایی متشکل از نماینده ی هر گروه خاص هنری از جمله :« شاعران، نویسندگان، پژوهشگران، هنرمندان حوزه ی سینما، تئاتر ، موسیقی ، خوانندگان و … » شایستگی دارند که تصمیم گیرنده باشند . مهم ترین شاخصه، شاقول و میزان هنرمندی هر فردی، آثار هنری – فرهنگی وی باید در نظر گرفته شود که جامعه در یک دید کلی و تاثیرگذار از آن آثار نیز استقبال کرده و می کنند. بنابراین نظر فردی در یک نهاد اداری وابسته به دولت، یا سلایق شخصی افراد خارج از معیار معتبر فرهنگ و هنر، اندازه گیری هنرمندان که با آفرینش آثاری در خور تمجید و اشاعه ی هنر انسانی- اخلاقی بر غنای فرهنگ و ادب پارسی افزوده اند با خط کش کوتاه قامت سیاسی کاری، نوعی جفاکاری نابخشودنی به اصحاب هنر است .
بگذریم : نوشتار را با غزلی از سروده های زنده یاد محمد شکری به پایان می بریم :
« در حق ما زندگی خوش تا نکرد
کس چنین نامردمی با ما نکرد
تلخ کامی بود ، سهم سرفراز
چون به درگاه ریا، سر تا نکرد
حرف دل بود آنچه آمد بر زبان
جان به ناحق ، لب به آری وانکرد
در ره رفع بلای احتیاج
پای همت، کفش منت پا نکرد
زمهریری سرستیز از ره رسید
دشنه ی سرما، اثر در ما نکرد

ناکسان از پشت خنجر می زدند
نا رفیقی « آرش » ای والله نکرد»
منبع: خانه ی برفی باور، محمد شکری – صص ۹۴-۹۳-
در ادامه باید به این موضوع هم ورود پیدا کرد:
در یک مقایسه ی دیداری « قطعه ی هنرمندان » کرمانشاه با مزار اختصاصی اهالی هنر در سایر استان های کشور، چندان خوش منظر و گرانسنگ نیست. حکایت این قطعه، شبیه به فرد کم بضاعتی است که قصد دارد در بازار پر رونق پایتخت، مغازه ای ابتیاع نماید، تا بین اقران و سران کیا و بیایی پیدا کند. چون وسع مالی ندارد، به خرید یک زیر پله در بازار بسنده می کند . با توجه به وسعت باغ فردوس و مکان های مناسب برای هنرمندان، قطعه ی مذکور با زیر پله ی واقع در مراکز تجاری تفاوت چندانی ندارد!
دوستداران شعر، محمد جان، پیام تو را هرگز فراموش نمی کنند که چنین سرودی !
« چه کسی گفت که شب ماندنی است ؟
چه کسی ؟!
خانه اش ویران باد!
جویباران زمان جاری اند جاری!
و سواران سحر، در راه! … »
همان منبع: ص ۳۳۰