هادی نوروزی/ سردبیر همیشه در پس‌زمینه‌ی ذهن بسیاری از ما، پرسشی تلخ و بی‌پاسخ سنگینی می‌کند: این همه محاسباتِ نفس‌گیرِ ریاضی، پیچ‌وخم‌های شیمی و فرمول‌های انتزاعی فیزیک، در دنیای واقعی چه گرهی از کار ما باز می کنند؟ سال‌ها در مدرسه و دانشگاه، با مجهولاتی دست‌وپنجه نرم کردیم که گمان می‌بردیم هرگز در زندگی روزمره […]


هادی نوروزی/ سردبیر

همیشه در پس‌زمینه‌ی ذهن بسیاری از ما، پرسشی تلخ و بی‌پاسخ سنگینی می‌کند: این همه محاسباتِ نفس‌گیرِ ریاضی، پیچ‌وخم‌های شیمی و فرمول‌های انتزاعی فیزیک، در دنیای واقعی چه گرهی از کار ما باز می کنند؟ سال‌ها در مدرسه و دانشگاه، با مجهولاتی دست‌وپنجه نرم کردیم که گمان می‌بردیم هرگز در زندگی روزمره مان جایی نخواهند داشت. اما حقیقت این است که رسالتِ این دروس، نه در ذاتِ علمی‌شان، که در کارکردِ ذهنی‌شان نهفته است. هدف، تربیتِ ماشینِ حسابگر نیست؛ هدف، ساختنِ مغزی است که حلِ مسئله را به‌عنوان یک زندگی روزمره بپذیرد.
مسئله ساده است: ما در دورانِ تحصیل، مهندسیِ تفکر را تمرین می‌کردیم. وقتی یک معادلۀ چندمجهولی را با پیوندهای منطقی حل می‌کنیم، در واقع داریم به نورون‌های مغز می‌آموزیم که چگونه از میانِ غبارِ ابهام، راهی به سوی واقعیت باز کنند. اما آیا این تمرین‌ها در دنیایِ پرشتابِ امروز نیز نمود دارند؟ میخوام با ذکر یک مثال ساده موضوع را کمی شفاف تر کنم. فکر کنید در یک اتوبان خلوت در حال رانندگی هستید که ماشین شما ناگهان پنچر می شود.
در این لحظه، مغزی که حلِ مسئله را تمرین کرده باشد، بی‌درنگ در جست‌وجوی گزینه‌ها برمی‌آید: «گزینه‌ی اول: تماس با امداد؛ گزینه‌ی دوم: اقدامِ شخصی؛ گزینه‌ی سوم: استمداد از یک دوست.» این، عصاره‌ی همان تمرین‌هایِ مدرسه است؛ ترسیمِ فضایِ ممکنات و انجام بهترین انتخاب.
اما چه می‌شود که به‌جای این سبکِ تحلیلی، ذهنِ ما به سمتِ نشخوارهایِ کلافه‌کننده می‌رود؟ «چرا من؟»، «این دیگه چه بد بیاری بود؟»، «شاید این تقاصِ فلان کارِ بد من است!»
خلاصه اینکه این خرافه‌گراییِ ذهنی و پناه بردن به تقدیر و کارما در لحظاتِ بحرانی، نشان از آن دارد که پیوندِ میانِ آموزش و مهارتِ در زندگی ما گسسته است. ما فرمول را حفظ کردیم، اما فلسفۀِ حلِ مسئله را نیاموختیم. معلمان مدرسه و مدرسان دانشگاه ما نیز اغلب فراموش کردند که یادآور شوند: این مجهولاتِ ریاضی، تمثیلی از مجهولاتِ زندگی‌اند.
اگر امروز در مواجهه با یک تایرِ پنچر، به‌جایِ مدیریتِ موقعیت، به سوگواریِ احساسی می‌پردازیم، به این دلیل است که مدرسه، «فکر کردن» را به ما نیاموخت، بلکه تنها «دانستن» را تحمیل کرد. ارزشِ واقعیِ علومِ پایه در آن است که به ما بیاموزد چگونه در برابرِ رخدادهایِ ناگهانی، به جایِ غرق شدن در مهِ خرافه، بر صندلیِ فرماندهیِ منطق تکیه بزنیم. آموختنِ این دروس، تمرینِ «انسانِ عاقل» بودن است؛ انسانی که می‌داند برای هر مسئله‌ای، راهی در میانِ واقعیت‌ها نهفته است، مشروط بر آنکه بیاموزیم چگونه از میانِ مجهول‌ها، عبور کنیم.