هادی نوروزی/ سردبیر این روزها که ایران عزیزمان زیر فشار هم‌زمان جنگ، بحران‌های اقتصادی، تحریم‌های سنگین، گرانی و تورم افسارگسیخته روزگار می‌گذراند، شکل عجیبی از گفت‌وگو در میان ما ایرانیان پررنگ‌تر شده است: رقابتی خاموش اما فراگیر بر سر این‌که چه کسی بدبخت‌تر است! کافی است در یک جمع خانوادگی، تاکسی، محل کار یا حتی […]

هادی نوروزی/ سردبیر

این روزها که ایران عزیزمان زیر فشار هم‌زمان جنگ، بحران‌های اقتصادی، تحریم‌های سنگین، گرانی و تورم افسارگسیخته روزگار می‌گذراند، شکل عجیبی از گفت‌وگو در میان ما ایرانیان پررنگ‌تر شده است: رقابتی خاموش اما فراگیر بر سر این‌که چه کسی بدبخت‌تر است!
کافی است در یک جمع خانوادگی، تاکسی، محل کار یا حتی شبکه‌های اجتماعی بحثی درباره وضعیت زندگی آغاز شود؛ خیلی زود گفت‌وگو از همدلی و درک متقابل فاصله می‌گیرد و به میدان مقایسه رنج‌ها تبدیل می‌شود. یکی از گرانی می‌گوید، دیگری از بیکاری؛ یکی از فشار روانی زندگی در شهرهای بزرگ می‌نالد و دیگری یادآوری می‌کند که در شهرستان‌ها یا حاشیه‌ها، اوضاع به‌مراتب سخت‌تر است. انگار هر کس می‌کوشد ثابت کند سهم بیشتری از رنج نصیبش شده و در این مسابقه نانوشته، برنده کسی است که زخم عمیق‌تری برای نشان دادن دارد.
این پدیده البته فقط یک عادت گفتاری ساده نیست؛ بلکه نشانه‌ای از وضعیتی عمیق‌تر در روان و فرهنگ اجتماعی ماست. آری، رنج به یکی از اصلی‌ترین مواد خام هویت روزمره تبدیل شده. وقتی موفقیت کمیاب است و افق‌های روشن کمتر دیده می‌شوند، انسان‌ها برای دیده شدن، برای به رسمیت شناخته شدن و حتی برای اثبات حقانیت خود، به دردهایشان تکیه می‌کنند. در چنین فضایی، رنج فقط یک تجربه شخصی نیست؛ نوعی سرمایه نمادین است. هر کس با روایت سختی‌هایش می‌کوشد جایگاه خود را در جهان آشفته پیرامون تثبیت کند و از دیگران تأیید بگیرد.
از سوی دیگر، تداوم بحران‌های بزرگ ملی، از تحریم و تورم تا ناامنی روانی ناشی از تهدید جنگ، جامعه را در حالتی از فرسودگی جمعی نگه می‌دارد. در این وضعیت، ظرفیت شنیدن درد دیگری هم کاهش می‌یابد. ما به جای آن‌که رنج یکدیگر را به رسمیت بشناسیم، اغلب آن را با رنج خودمان می‌سنجیم. نتیجه این می‌شود که گفت‌وگوها به جای آن‌که به همدردی و همراهی منجر شوند، به نوعی انکار پنهان تجربه دیگری ختم می‌شوند. جمله‌هایی مانند «تو که چیزی نکشیدی» یا «مشکل واقعی مال من است» فقط واکنش‌های روزمره نیستند؛ نشانه‌های فرسایش همبستگی اجتماعی‌اند.
خطر بزرگ این رقابت در آن است که رنج را از یک تجربه انسانی مشترک، به ابزاری برای فاصله‌گذاری تبدیل می‌کند. جامعه‌ای که اعضایش مدام در حال اثبات بدبخت‌تر بودن خود هستند، به‌تدریج توان ساختن زبان مشترک برای عبور از بحران را از دست می‌دهد. در چنین جامعه‌ای، درد به جای آن‌که پلی برای نزدیکی باشد، به دیواری برای جدایی بدل می‌شود. شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، ما به این درک نیاز داریم که رنج قابل رتبه‌بندی نیست. هیچ جدول دقیقی وجود ندارد که نشان دهد چه کسی بیشتر آسیب دیده است. آنچه می‌تواند ما را از این چرخه فرساینده بیرون بکشد، نه پیروزی در مسابقه بدبختی، بلکه بازگشت به معنای ساده اما فراموش‌شده همدلی است؛ این‌که بپذیریم درد دیگری، حتی اگر شبیه درد ما نباشد، واقعی و سزاوار شنیده شدن است.