در تاریخ پرتلاطم مناسبات انسانی، آتش ‌بس و صلح اغلب همچون منجیانی موقت بر صحنه ‌های ویران نبرد ظاهر می‌شوند. با این حال، گاه این دستاوردهای ظاهری، نه بر بنیان‌ های استوارِ تفاهم و عدالت، که بر خاک‌ های سستِ مصلحت ‌اندیشی ‌های زودگذر، ترس متقابل، یا بی ‌عدالتی ‌های درمان‌ نشده بنا می‌گردند. آنها […]

در تاریخ پرتلاطم مناسبات انسانی، آتش ‌بس و صلح اغلب همچون منجیانی موقت بر صحنه ‌های ویران نبرد ظاهر می‌شوند. با این حال، گاه این دستاوردهای ظاهری، نه بر بنیان‌ های استوارِ تفاهم و عدالت، که بر خاک‌ های سستِ مصلحت ‌اندیشی ‌های زودگذر، ترس متقابل، یا بی ‌عدالتی ‌های درمان‌ نشده بنا می‌گردند. آنها نه راه حل، که مُسکّنی موقت هستند؛ پانسمانی شتابزده بر زخمی عمیق که عفونت می‌کند و به زیر پوسته ظاهری به حیات مرگبار خود ادامه می‌دهد. این سازش ‌های آسیب ‌پذیر، همچون شیشه ‌ای بر لبه پرتگاه، هر آن بیم آن می‌رود که کوچکترین تند باد اختلاف، کمترین بی‌اعتمادی، یا جرقه‌ای از خشم فروخفته، آرامش تصنعی اش را در هم شکند.
بررسی این وضعیت شکننده و ناپایدار، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند واکاوی ریشه ‌های نظری حاکم بر روابط بین‌الملل است. در این میان، دوران ریاست ‌جمهوری دونالد ترامپ در ایالات متحده به ‌مثابه آزمایشگاهی زنده برای تجلی دوباره‌ی سیاست هابزی در عرصه جهانی است؛ سیاستی که با پشت ‌پا زدن عمدی به اصول اخلاقیات کانتی، چارچوبی خطرناک برای نظم بین ‌المللی به‌ جا گذاشته است.
ترامپ، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، توماس هابز را در قرن بیست ‌و یکم احیا کرد. در جهان هابز، حالت طبیعی آنارشی حاکم است و ” انسان گرگ انسان است”. امنیت، غایت نهایی است و تنها از طریق تمرکز قدرت و اعمال زور (یا تهدید به آن) قابل دستیابی است. اعتماد، همکاری پایدار مبتنی بر هنجارهای مشترک و اخلاقیات جهان ‌شمول در این نگاه جایی ندارد. ترامپ به مثابه لویاتان هابز به گونه ای عمل می نماید که جامعه سیاسی مدرن را کاملا به معاق برده و با نگاهی پیشاسیاسی به جامعه جهانی درصدد ایجاد صلح در ” وضعیت طبیعی” است!!!
در جهان مدرن و با وجود سازمان های حقوقی بین الملل و نهادهای مدنی، که باید تجلی اخلاق کانتی باشند متاسفانه اتحاد اسرائیل و دولت آمریکا و در راس آن ها افراد خطرناک و خودشیفته ای همچون ترامپ و نتانیاهو، دنیا را هر لحظه به وضعیت طبیعی توماس هابز که جنگ همه علیه همه حاکم است نزدیک تر می کنند و شاهد آن قراردادهایی است که از ترس از ترس منعقد می گردند. بنابراین آنچه را که می توان دریافت نمود این مساله است که؛ ساختارهای مدنی در جهان به ناکارآمدی رسیده اند و در قبال قدرت فائقه دولت ترامپ (بخوانید دیکتاتوری) سر تسلیم فرود آورده اند.

بر اساس مبانی معرفت شناسی و منطق استدلالی هابز، اراده حاکم اراده اتباع نیست بلکه اراده ی خود اوست. این قدرت حاکمه تابع قانون نیست و با هیچ معیار و قاعده ای محدود نمی شود. در جامعه ای که به این ترتیب ساخته می شود نباید اراده ای در برابر اراده حاکم قرار گیرد چراکه به زعم او این امر به منزله نقض شرایط صلح و امنیت است. باید تمام اراده ها به اراده یک موجود صناعی، یک نماینده ساختگی منتقل شود. لذا آنچه از این عمل به وجود می آید یک اراده مشترک نیست بلکه اراده ی واحد این شخصیت صناعی است. لویاتان یا خدای زمینی هابز یگانه منبع قانون است و درباره مشروعیت فرمانش نمی توان به جایی دادخواست برد. هابز زندگی عقلانی را آن زندگی توصیف می کند که تحت سلطه ترس از ترس است. ترسی که ما را از ترس خلاص می کند. این هابزی‌گری آشکار، مستلزم رویگردانی عمدی و رادیکال از سنت اخلاقی ایمانوئل کانت است. اخلاق کانتی بر پایه‌های استوار عقلانیت عملی، تکریم ذات انسانی به ‌مثابه غایت فی‌نفسه، و ضرورت قوانین جهان ‌شمول و صلح پایدار (صلح دموکراتیک) بنا شده است. کانت بر وظیفه‌گرایی اخلاقی، صداقت، حفظ پیمان‌ها (حتی با دشمنان) و اهمیت نهادهای بین‌المللیِ مبتنی بر قانون برای تضمین صلح، حقوق بشر و دیپلماسی مبتنی بر اصول اخلاقی تأکید دارد. او در کتاب “صلح پایدار” استدلال می‌کند که صلح واقعی تنها از طریق حاکمیت قانون، اخلاق جهانی و نهادهای بین‌المللی ممکن است. این در حالی است که سیاست خارجی ترامپ به ‌طور سیستماتیک باعث نقض مکرر پیمان‌های بین‌المللی (از خروج از پیمان پاریس، برجام و یونسکو تا تضعیف ناتو و سازمان جهانی تجارت)) شده است. حاکمیت مطلق منافع ملی به هر قیمتی با شعار “America First”، نادیده گرفتن کرامت انسانی و حقوق بشر، دیپلماسی تهاجمی و مبتنی بر تحریم و تهدید، و رویکرد معامله‌گری خصمانه که در آن هر توافقی موقتی، شکننده و قابل نقض برای کسب امتیاز فوری می باشد از دیگر خصایص دونالد ترامپ است. لذا می توان گفت؛ سیاست خارجی هابزی ترامپ، با طرد عمدی چارچوب اخلاقی کانتی، به‌طور مستقیم به شکل‌گیری آتش ‌بس‌ های شکننده و صلح ‌های ناپایدار در عرصه بین‌المللی دامن زده و نه ‌تنها نمی تواند صلحی واقعی ایجاد کند، بلکه زمینه را برای بی ‌ثباتی بیشتر و بازتولید چرخه‌ های خشونت فراهم می نماید. در جهانی که ترامپ‌ وار هابزی می‌شود، صلح همواره در معرض تهدید و آتش ‌بس ‌ها محکوم به فروپاشی‌اند.
تحولات اخیر قفقاز جنوبی، تجسم عینی تئوری هابزی در عرصه عملی و سقوط فاجعه ‌بار اخلاقیات کانتی در روابط بین‌الملل است. توافق صلح آذربایجان و ارمنستان، علیرغم ادعای ثبات، الگویی کلاسیک از “صلح ناپایدار” را نمایش می‌دهد که ریشه در دو عامل دارد؛ میراث هابزی‌گری دوران ترامپ که نهادهای حافظ صلح را تضعیف و منطق زور را عادی ‌سازی می کند و جانشینی قدرت محوری بی ‌قید به جای چارچوب‌ های اخلاق‌ محور کانتی. بررسی این پدیده‌ ها تنها تحلیل شکست‌ های دیپلماتیک نیست، بلکه کالبدشکافی هشداردهنده‌ ای است از پیامدهای خطرناک حل مسالمت‌آمیز ناقص. این یادداشت با واکاوی علل شکل‌گیری این وضعیت‌های شکننده و پیامدهای ویرانگر بازگشت به خشونت، بر این حقیقت تلخ تأکید می کند؛ صلح فاقد عدالت، اعتماد و مشارکت واقعی همه ذینفعان، نه صلح، که آتش ‌بسی است در انتظار شعله ‌ور شدن دوباره. صلحی که بر نادیده گرفتن ریشه ‌های مناقشه یا انکار حقوق پایمال ‌شده استوار باشد، محکوم به زوال است. اینجاست که با پدیده‌ای تلخ و تکرارشونده مواجهیم؛ «آتش ‌بس ‌های شکننده» و «صلح ‌های ناپایدار».
دکتر علیرضا پناهی(دانش آموخته فلسفه سیاسی)