داستان محمد خالوندی، من را یاد قصه اصغر فرهادی ‌انداخت. در فیلم «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی در حالیکه چند قصه را موازی با هم جلو می‌بردو در یکی از آنها این سوال را برای ببیننده طرح می‌کند: ترک خانه‌ای که پدر خانواده فراموشی گرفته و آنها را نمی‌شناسد، تصمیمی اخلاقی است یا […]

داستان محمد خالوندی، من را یاد قصه اصغر فرهادی ‌انداخت. در فیلم «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی در حالیکه چند قصه را موازی با هم جلو می‌بردو در یکی از آنها این سوال را برای ببیننده طرح می‌کند: ترک خانه‌ای که پدر خانواده فراموشی گرفته و آنها را نمی‌شناسد، تصمیمی اخلاقی است یا نه! سیمینِ قصه فرهادی معتقد است وقتی پدرخانواده آنها را یه یاد نمی‌آورد، دلیلی برای ماندن نیست اما نادرِ قصه فرهادی می‌گوید اگر پدر فراموشی گرفته و آنها را نمی‌شناسد، آنها که او را می‌شناسند و فراموشی نگرفته‌اند! درست مثل احساس بسیاری از ما نسبت به وطن و سرگذشت میهن‌مان؛ بسیاری از ما با خود زمزمه می‌کنیم که اگر وطن ما را فراموش کرده ما که تاریخ و جغرافیا و فرهنگ آن را از یاد نبرده‌ایم. سرانجام این داستان اصغر فرهادی روی استادیوم توردو فرانس پاریس مشخص شد و برخلاف قصه فرهادی، پایان بازی نداشت و خیلی تراژیک تمام شد و زور یکی بر دیگری چربید.

محمد خالوندی ای‌بار برای کاروان ترکیه مدال کسب کرد، و در یک تراژدی، امان‌الله پاپی رقیب و هموطنش از کسب مدال بازماند تا خاطره ناهید و کیمیا، دوباره برای ایرانیان، زنده شود.

پرتاب نیوز در گفت‌وگویی اختصاصی با محمد خالوندی، ماجراهای زیادی را بررسی کرده است. هرچند گپ زدن با او، مثل ظاهر شدن در هیکل غازی خسته بود برایمان.

محمد، وقتی تو را در استادیوم تور دو فرانس دیدم، اصلا دلم غنج رفت. پسری روستایی که یک روز، در زمین‌های خاکی روستایش تمرین می‌کرد. بعدش در یک حادثه، پایش آسیب می‌بیند. سختی می‌کشد.بعد قهرمان پارالمپیک می‌شود. چه معجون خستگیناپذیر و آرمانگرایی باید باشد؟

ولی برای منی که عاشق ورزش بودم، زندگی خوشگلی بوده. چون آدمی که زندگی‌اش را در ورزش گذاشته، رویاهایش هم در راه ورزش است. این خوشگل نیست؟

بله، زیباست.

من این همگونی «عشق و زندگی» را دوست دارم.

شاید بخشی از همان انتظار معجزه که باهم صحبتش را کردیم، مال همین بینش‌های برآمده از محمد خالوندی باشد که خاطره هر کرمانشاهی را به تسخیر درآورده‌ است. شاید یک مفهوم دیگر این محبوبیت نیز همین باشد که شما به نوعی بت‌های اساطیری دنیای اعجاب برانگیز کرمانشاهی‌ها باشید. مثل «شهرام ناظری» برای عاشقان موسیقی، « یارمحمد خان کرمانشاهی» برای وطن‌پرستان و «معینی کرمانشاهی» برای دلباختگان شعر. اما در حرف‌های‌تان، یک نوع رنج دیده‌ می‌شود، به قول معروف، رنجی به مفهوم افلاطونیاش. شاید به همین خاطر می‌گویید که در این سال‌ها، محدودیت‌های زیادی داشته‌اید. آیا در قصه‌ات، کسی را نفرین کرده‌ای؟

یادت باشد که نسل عوض شده، و شخصیت ­­من قوام یافته است. من برای درست کردن این کاراکتر، خیلی رنج کشیدم و پای آرمان‌ها و ایده‌آل‌هایم ایستادم. تو خودت در جریان تمام ماجرا بودی، که چرا رفتم. یک اصطلاح کُردی داریم که می‌گوید: سرم را هم بشکنی، اما با تو غذا خواهم خورد. آدمی نیستم که از کسی ناراحت شوم یا به دل بگیرم. هنور هم خیلی از اقوام و حتی خانواده‌ام، سِرِ رفتنم همچنان ناراحت هستند. روزی که رفتم، مادرم اشک ریخت. طایفه‌ام، رفتنم را باور نمی‌کردند. آن‌ها را درک می‌کنم، اما از زندگی‌ام خبر نداشتند. برایم اهمیت ندارد که چه کسی، پشت سرم حرف می‌زند. البته من نشنیده‌ام کسی نفرینم کرده باشد. من روی صحبتم با مردم کرمانشاه و اقوامم است، نه کسی دیگر. امیدوارم آن‌ها در داستان رفتنم، مرا درک کنند. آینده ورزش بسیار کوتاه و گذراست. اما شک نکنید من در هر جایی که هستم، تا جائیکه از دستم برآمده از نظر مالی و امکانات، هیات جانبازان و بچه‌های کرمانشاه را کمک کرده‌ام، چون این‌جا دستم بازتر شده است.

من با کسی تعارف ندارم، و رک و پوست‌کنده می‌گویم که به خاطر مسائل ورزشی و مالی از ایران رفتم، اما برای زندگی دائمی نه. من به رئیس فدراسیون ترکیه نیز گفتم که برای مباحث مالی به ترکیه آمده‌ام.

اما دوست دارم آن‌هایی که از رفتنم ناراحت هستند، درکم کنند. من هم مثل بقیه مردم، آرزوی خوشبختی خانواده‌ام را دارم. دوست ندارم محتاج کسی باشم.

مسابقه تو و پاپی؛ تراژدی ایرانی بودن بود. گویی سرنوشت شما را به گونه ای چیده بودند که رفقای دیروز دوباره روبروی هم قرار بگیرند و با هم بجنگند. شماهایی که تا دیروز دوشادوش هم در یک تیم و برای موفقیت و بالا بردن یک پرچم می‌جنگیدید، در استادیوم تور دو فرانس رودروی هم ایستادید. داستان تو و پاپی شبیه قصه غم‌انگیز ناهید و کمیا بود. داستانی که انگار تناقض‌های درون ما هستند؛ ماندن یا مهاجرت.

هر داستانی حکمت خاص خودش را می‌طلبد. الان این چیزها زیر موضوعی به نام تقدیر قرار می‌گیرد. در بازی‌ها که به رستوران می‌رفتم، بچه‌ها و مسئولین فدراسیون ایران را که می‌دیدم، با من خوش‌رفتار بودند و احوالم را می‌گرفتند. از این رفتار و اینکه، آن‌ها نسبت به اینکه برای کشور دیگری مسابقه می‌دادم، موضعی نداشتند، خوشحال بودم.

من در زمانیکه ایران بودم، باعث رنجش کسی نشدم. به ندرت کسی را ناراحت کردم. وقتی هم به ماجرای رفتنم به ترکیه پیش آمد، مسئولین فدراسیون و کرمانشاه در جریان بودند، اما کسی نیامد و از من سئوال بپرسد که چرا می‌روی؟ به نظرم، در رفتنم، هیچ مشکلی وجود نداشت.

من و پاپی با یکدیگر دوست هستیم و رفت‌وآمد خانودگی داریم. بدون تعارف، او یکی از سرسخت‌ترین حریفانم است. در مسابقات قهرمانی جهان که سال گذشته برگزار شد، سِر نتیجه یک بحثی پیش آمد که باعث دلخوری پاپی از من شد. اما در مسابقات پارالمپیک با همدیگر صحبت کردیم و حتی به او گفتم یکی از شرکت‌کننده‌ها مرتکب خطا شده و اعتراض کن، جالب اینجاست ما با هم اعتراض کردیم که رد شد. اگر اعتراض‌مان تایید می‌شد، پاپی هم مدال می‌گرفت. هرچند پاپی نسبت به پرتاب‌های من اعتراض کرد تا اتفاق سال گذشته را تلافی کرده باشد که داوران اعتراض او را رد کردند. ولی از او ناراحت نیستم، چون همگی در ورزش برای رسیدن به یک لقمه نان، رقابت می‌کنیم.

منبع: پرتاپ نیوز