به قلم پرویندخت داودیان پرتو آمد تا چراغی برافروزد. به اندازه ی معرفت و توش و توان خودش، پرتویی بیفروزد. فروزندگی را در خاموشی و خلوت می دید. انگار نای ناله ی خسته ی کرمانشاه را به دوران، برافروخ بود. داد و بیدادش، به داد دلش هم نمی رسید. تنها بود و می سوخت و […]

به قلم پرویندخت داودیان
پرتو آمد تا چراغی برافروزد. به اندازه ی معرفت و توش و توان خودش، پرتویی بیفروزد. فروزندگی را در خاموشی و خلوت می دید. انگار نای ناله ی خسته ی کرمانشاه را به دوران، برافروخ بود. داد و بیدادش، به داد دلش هم نمی رسید. تنها بود و می سوخت و می افروخت تا شاید برافروخته نشود. برافروخته بود به پیشانی و شعر، به شعر نبودگان شاعران نوکیسه! دریوزگان نان شاعری را به هیچ، می انگاشت و خود سر در گریبان، شیفته ی شعر مردم بود در خلوت آشتی با مردم دیار کرمانشاه.
کم گو و پر بها به شعری نو، پیمانه ای ارزنده و عیاری به معیار برای امروزیان بود. پرتو بود. پرتو را می گویم، آنکه ایستاد به پای شعر مردم و با شعر گویان، ای هوار کنان، از داد زمانه، رفت. پرتو بود که تابناکیش، تلخی و سیاهی بسیار ناکسان را، آزار می داد و خود از بیخودیشان، بیخود می شد.
پرتو پنجمین روز از بهمن ماه ۱۴۰۰ از دیار شعرش،کرمانشاه رخت بربست و بسیاری که او را صاحب شدند بعد از مرگ و در زمان دورانش، دور از حقیقت و تابناکی پرتواش، کمین کرده، تا در نبودش کمی نور و پرتو گیرند!
پرتو از کرمانشاه رفت و بعد از او، آنچنانکه باید فروغی بر این شهر از نامش نمانده. بماند همچون سال های سکوتش و ما به امید بر دمیدنی دوباره تا کرمانشاه، پرتو گیرد. یادش مانا مرد نوبتی کرمانشاه.
















Thursday, 29 January , 2026