در ابتدای سال جاری با خواندن چند مطالب آموزشی، تصمیم گرفتم که درآمد خود را مدیریت کنم و پساندازه نقدی خود را به پس انداز سکه ای با دیدگاه آینده نگری تبدیل کنم. بنابراین با توجه به بودجه خود و مشورت با صاحبان سرمایه، اقدام به خرید چند عدد سکه نمودم. در اولین پنج شنبه […]

در ابتدای سال جاری با خواندن چند مطالب آموزشی، تصمیم گرفتم که درآمد خود را مدیریت کنم و پساندازه نقدی خود را به پس انداز سکه ای با دیدگاه آینده نگری تبدیل کنم. بنابراین با توجه به بودجه خود و مشورت با صاحبان سرمایه، اقدام به خرید چند عدد سکه نمودم. در اولین پنج شنبه آبان ماه به دلایلی تصمیم به فروش سکه ها کردم و به مغازهای که از آن سکه ها را تهیه کرده بودم مراجعه کردم که متاسفانه بسته بود و به سراغ مغازهی دیگری رفتم که فروشنده با صحبت های که در مورد وجود سکههای تقلبی در بازار کرد و اینکه از اتحادیه به آنان ابلاغ شده در موقع خرید سکه پلمپ آن را باز کنند مرا مجاب کرد که پلمپ سکه را باز و آن را وزن کند که متاسفانه وزن درج شده روی کارت سکه با وزن موجود سکه همخوانی نداشت و از طرفی مغازه دار هم ادعا کرد که سکه تقلبی میباشد و سکه باز شده را به من پس داد. بهخاطر این مسئله احتمال انگ ضراب سکه های تقلبی خوردن و آسیب به وجهه اجتماعی برایم ایجادشد و مرا واداشت که سریع با شماره مغازه داری که سکه ها را از آن خریده بودم تماس بگیرم و عکس سکهی باز شده را در واتساپ برایشان بفرستم در نهایت قرار شد شنبه صبح در اولین فرصت هماهنگ کنم و به دیدن ایشان در مغازه شان بروم. تا شنبه من با چند نفر تماس گرفتم و مشورت کردم بماند!!! شنبه راس ساعت ۱۲ تا ۱۳:۳۰ من و سه نفر ( مغازه داری که سکهها را از آن خریده بودم، مغازه داری که پلمپ سکه را باز نموده و مسئول صنف طلافروشان ) درگیر این ماجرا بودیم و در نهایت به جای مشتری مداری با پدیده شکایت نویسی مواجه شدم و مرا به شکایت از عامل توزیع این سکه ها (فردی که من آن را ندیدم و برای من یک فرد ذهنی و خیالی است) تشویق کردند. و گفتن ما نمیتونیم برای شما کاری انجام بدهیم و باید به اداره آگاهی مراجعه کنید حتی فردی که من از آن سکهها را تهیه کرده بودم پیشنهاد داد که با هم به ادراه آگاهی برویم و گفت از من هم شکایت کن من هم تایید میکنم که از من سکه ها را خریدید. در پایان با مشورت با یک وکیل متوجه شدم پیگیری و شکایت این کار تداعی کننده ضرب المثلهای مانند ” آنقدر بایست که زیر پایت سبز شود” و “به شکم خود صابون زدن ” میشود ، پس تصمیم گرفتم بی خیال شوم و شادیم را به این سکه ها گره نزنم. از ما گذشت اما شاید بازگویی این اتفاق برایتان با درسی تلخ همراه باشد برای خودم که به مثابه یک سیلی بود که از حقیقت و واقعیت جامعه خوردم، بود.
یک شهروند کرمانشاهی
















Wednesday, 28 January , 2026