آزاده امیری به تاریخ ایران زمین که مینگریم بسیارند شیردلانی که آگاهانه و دلخواه لباس رزم به تن کرده و مردانه به صف دشمن تاخته اند تا سیهرویان سیهدل را یارای پای نهادن بر ذرهای از این خاک پاک نباشد. حماسه ها ساختهاند اینان از قدرت ایمان و وطنپرستی. هرچند وطن واژهایست نورس اما مهر […]

آزاده امیری
به تاریخ ایران زمین که مینگریم بسیارند شیردلانی که آگاهانه و دلخواه لباس رزم به تن کرده و مردانه به صف دشمن تاخته اند تا سیهرویان سیهدل را یارای پای نهادن بر ذرهای از این خاک پاک نباشد. حماسه ها ساختهاند اینان از قدرت ایمان و وطنپرستی. هرچند وطن واژهایست نورس اما مهر آن چنان بر جان رنگ میدهد که به کهن سالیان، توان زدودنش مهیا نیست. در این میان فراوانند سربازانی که حرمت نامشان به بلندای نام میهن است و تا گردش گردون برجاست در خاطر مردمان خواهند نشست. آرش یکی از ایشان است.
آرش نامدارترین سرباز جنگ ایران و توران است. جنگی طولانی و نافرجام که بیش از دوازده سال به درازا کشیده است. یک سوی میدان منوچهرشاه ایستاده است و آنسو افراسیاب پادشاه بدنام و بدخواه توران زمین. ریشه جنگ ایران و توران به ماجرای قتل ایرج به دست برادرانش سلم و تور و کینخواهی او توسط ایرانیان برمیگردد و طی چند سلسله جنگ که پیروزی با ایرانیان بوده است، اینک در تنگنایی افتاده و در حال شکست خوردن هستند(باقری، نطاق،۱۴۰۳: ۶۶). پادشاه ایران از افراسیاب میخواهد که به اندازه پرتاب یک تیر، از خاک ایران به او ببخشد. بدینترتیب شرط گشایش مرز را پرتاب تیری از کمان جنگاوری ایرانی قرار میدهند و آرش مامور میشود گستره خاک را میان دو لشکر مشخص نماید.
قدیمترین مأخذی که از آرش یاد کرده است یشت هشتم اوستاست که به تیریشت نیز مشهور است. بند ششم از این یشت به تیری اشاره میکند که آرش از کوه ایریوخشونه به کوه خونت پرتاب کرد. صورت اوستایی نام این پهلوان رخشه است و همراه با صفت تیزتیر از او یاد شده است (تفضلی، هنوی:۴۴). پس از اوستا در دو متن مینوی خرد و ماه فروردین، روز خرداد (روز ششم) به زبان پهلوی نیز به داستان آرش اشاره شده است. (باقری، نطاق،۱۴۰۳: ۵۹). از اسطوره آرش در متون بعد از اسلام اطلاعات بیشتری میتوان بدست آورد. با بررسی این منابع به اشکال مختلفی از نام و ماجرای آرش برمیخوریم. ابن اثیر در کامل التواریخ او را ایرش مینامد و در مجمل التواریخ و القصص به صورت آرش شیواتیر برمیخوریم. طبری به ارششباطیر که نوشتار دیگرگون آرش شباتیر اشاره میکند که در واقع ترجمه صفت تیزتیر میباشد و ابوحنیفه دینوری از او با نام ارسناس مینویسد.آرش حتی در متون زبان گورانی نیز حضور دارد. کاملترین روایت از آرش را میتوان در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی دید: به نقل از او فرشته اسفندارمذ وارد میشود و ساختن تیر و کمانی خاص را به منوچهر آموزش میدهد. آرش را که مرد با دیانتیست حاضر میکنند. او در برابر مردم برهنه میشود و میگوید بدن مرا ببینید که از هر زخم و جراحتی سالم است، ولی من یقین دارم چون تیر بیندازم، بدنم پاره پاره خواهد شد. این اسطوره در ادبیات و فرهنگ ایران اعم از عامیانه و مکتوب بسیار تکرار شده است اما پس از ظهور و بازگوئی داستان رستم در شاهنامه، در دیگر منابع کمرنگ میشود. رستم یکهتاز میدان میگردد و هرجا که نام رستم هست آرش نیست و بالعکس(تاجمیر ریاحی،۱۴۰۱: ۵۷). برخی پژوهشگران مانند قزوینی معتقدند که فردوسی برای آنکه رستم قهرمان بیبدیل بماند و کسی را یارای مقابله با او نباشد، علیرغم حضور آرش در منابع، نام او را حذف کرده است. اما در دیگرسو محققانی چون ابوالفضل خطیبی و سوسن جبری مخالف این نظریه هستند و معتقدند داستان آرش در شاهنامه ابومنصوری وجود نداشته که فردوسی بدان استناد نماید. در بخش دیگری از پژوهشها به دشمنی ساسانیان و اشکانیان برمیخوریم و با فرض آنکه آرش سربازی اشکانی بوده است میتوان حذف نام او را در متون پذیرفت. و بدین ترتیب آرش سالها در نهانخانه حافظه تاریخی مردم ایران خاموش میماند. اسطورهای بدان اشتهار و بزرگی تحت تاثیر دشمنی دو سلسله و یا رستمدوستی فردوسی از نظرها پنهان میگردد و پس از گذشت نزدیک به ۱۰ قرن در دهه ۱۳۳۰ شمسی مجددا به صحنه ادبی و البته ادبیات سیاسی ایران بازمیگردد و به عنوان قهرمان ملی مطرح میشود. بسیاری این جایگاه اخیر او را مدیون شعر بلندمرتبه سیاوش کسرایی میدانند. با دقت در تمامی آثار منتشر شده از این زمان به بعد درمییابیم در تفکر پدیدآورندگان، آنچه بیش از خود آرش اهمیت دارد، حضور و تاثیر حکایت او به عنوان نمادی از وضعیت فرهنگی- اجتماعی و به خصوص تفکر سیاسی زمان است. با توجه به شرایط نابسامان آن روزهای ایران و کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، مبارزان به تجدید نیروی روانی نیازمند بودند. بنابراین گروههای مختلف در پی ورود واژههایی چون منجی، قهرمان، اسطوره، نجاتبخش، ملیگرا و وطنپرست به گفتمان سیاسی- اجتماعی مردم بودند.
آرش در ابتدا با مجموعه داستانهای ایران باستان اثر احسان یارشاطر به مخاطبان معرفی میگردد و سپس ارسلان پوریا در قالب نمایشنامهای با نام آرش تیرانداز به او میپردازد. کسرایی منظومه آرش کمانگیر را در اسفندماه ۱۳۳۷ مینویسد و در بهار ۱۳۳۸ چاپ میکند. نادر ابراهیمی، بهرام بیضایی، محمد چرمشیر، اسماعیل همتی، میرجلالالدین کزاری و اخیرا شهرام ناظری، هریک از دیدگاه و ایدهآلهای سیاسی و برداشتهای تاریخی- اجتماعی و نیز با تکیه بر توان هنری خود خود به میدان رویارویی با حقیقیت مرد کمانگیر میآیند. در بین آثار موجود بیشترین تضاد و دوگانگی را میتوان بین اثر بیضایی و کسرایی یافت. آرش کسرایی قهرمانی مردمی و چیرهدست است. او نماینده ملتیست که در جامعه بحرانزده، امید خود را در او و پرواز تیرش جستجو میکند اما آرش بیضایی ستوربانی ساده دل است که تیرانداختن نمیداند و به مکر افراسیاب گرفتار میآید. بیضایی نه خودش به اصلاح امید دارد و نه آرشی که تصویر میکند. بیشترین همگونی و همخوانی را میتوان در آرش کسرایی و آرش ناظری جست که در ادامه بدان خواهیم پرداخت.
سیاوش کسرایی شاعر معاصر ایران در ۵ اسفند ۱۳۰۵ در اصفهان متولد و در ۱۹ بهمن ۱۳۷۴در وین پایتخت اتریش درگذشت. او در خانوادهای به نسبت مرفه و با سابقهای دیوانی به دنیا آمد(عابدی،۱۳۸۷: ۱۵). در طول تحصیل در دانشگاه با مارکسیسم آشنا شد و تا آخر عمر به آن وفادار ماند. هرچند او به عضویت حزب توده درآمد، به دلیل آشنایی با حقوق مدرن، درگیر بسیاری از جزمیتهای مارکسیسم نشد. وی در مسیر مکتب نیمایی قدم نهاد و قالب شعر سپید را برای سرودههای خود برگزید و با سرودن منظومه آرش به عنوان شاعر ملی مطرح گردید (مرادی،۱۳۹۲: ۱۳۳). آرش کمانگیر با سبک نیمایی و به گونهای حماسی سروده شده است و بسیار عیان و آشکار بر تفکرات سیاسی و حزبی کسرایی دلالت میکند. او چاپ نخستین آن را به خسرو روزبه رفیق حزبی خود که در مبارزه کشته شده است تقدیم میکند.
شهرام ناظری زاده ۲۹ بهمن ۱۳۳۰ در کرمانشاه است. او را به نوآوری در موسیقی میشناسند. با دقت در آثار او میتوان دریافت که با هنرمندی جسور، خستگیناپذیر، نوگرا و جریان ساز رو به رو هستیم. وی به برخوردهای نو با میدانهای ادبی مختلف در ایران از حماسه در شاهنامه فردوسی تا عرفان در شاهنامه کردی و تلفیق این دو در بازخوانی تفکرات مولانا و نیز رویارویی با اشعار سپید، شهره است. در خصلت هنری ناظری، آداب، عرف و احترام به قالب و متر و معیار شانه به شانه رهایی و انعطاف مبتنی بر رای و اندیشه هنرمند میزند. لحن و طرز بیان خاص این خواننده به ساختمان صوتی او (حنجره، کام، زبان)، زبان مادری و تربیت موسیقایی و اجتماعی او برمیگردد. ناظری عموما در منزل امیرهوشنگ ابتهاج همنشین سیاوش کسرایی بوده است. و از او به عنوان مردی عاشق و دلباخته وطن که قلبش همیشه سرشار از امید برای بهبود اوضاع سیاسی – اجتماعی ایران بود، یاد میکند. دلبستگی سالهای جوانی ناظری به کسرایی، او را بر آن داشت تا در هفتمین دهه عمر خود به مشهورترین شعر او بپردازد و اثری سترگ همشأن این منظومه بیافریند. وی در پاسخ به درخواست همکاری پژمان طاهری، آهنگسازی که قبلتر تجربه همراهی با او را در آلبوم امیرکبیر داشته است، پیشنهاد میدهد که بر روی شعر آرش کمانگیر آهنگسازی کند. آلبوم آرش کمانگیر در اسفندماه سال ۱۳۹۷ منتشر میشود. موسیقی این اثر به درخواست شهرام ناظری در اتریش و توسط ارکستر مجلسی وین به سرپرستی طاها عابدیان ضبط میگردد. روایت قصه را قطبالدین صادقی هنرآموخته و استاد تئاتر برعهده دارد. ناظری چنانکه همواره در اکثر آثارش نقش بسزایی در تدوین ساختار آهنگ و تنظیم موسیقی دارد. در این اثر نیز با نظرات، راهنمایی و طبع آرمانگرایش به تولید اثری فاخر کمک میکند بدانسان که پژمان طاهری همکاری با او را چون دانشگاهی توصیف میکند. در این آلبوم ۸ قطعه به نامهای شب، قصه، امید، آهنگی دیگر، بدرود، آرش و سوگ طراحی و ساخته شدهاند. قطعات آلبوم در پردههای آواز دشتی خوانده میشود که با حال و هوای حکایت آرش در روزگار سیاه ایرانیان همخوانی دارد. برجستهترین گوشهای که در این آواز به کار گرفته میشود گوشه دیلمان است که ناظری با مهارتی مثالزدنی و چنان بدیع بدان میپردازد که به گفته آهنگساز حاصل پنجاه سال تجربه خود را در خوانندگی به کار میگیرد.
بین آرش کسرایی و آرشی که ناظری به میدان میبرد تفاوت چندانی نمیتوان یافت. مأموریتی که بر دوش قهرمان گذارده شده در هر دو اثر یکسان است. اسطوره میبایست امید از دست رفته را به مردم بازگرداند.
برف میبارد
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ …
قصه با زمستان شروع میشود. با شب و سیاهی، برف و جادههای لغزان و گمشدگانی که به دنبال راه میگردند. قصهای نمایانگر واقعیت جامعه رو به تباهی ایران و فضای سرد و خاموش پس از کودتا. مرگ امید و انسداد جادهای که رو به آینده میرود. در آن سالها بسیاری از مبارزین و فعالان سیاسی، ایمان خود را به تغییر و بهبود شرایط از دست دادهاند اما سیاوش کسرایی راهی یافته است و ردپایی. کلبه گرم عمو نوروز. در کلبه زندگی جاریست. اجاق روشن است و کودکان به قصهای گوش سپردهاند که از دل تاریخ میآید اما با زبان امروز سخن میگوید. کودکان در این داستان نمادی از نسل آیندهساز ایرانند که راه میآموزند. عمو نوروز در فرهنگ ما نماد بهار است و انتخاب او در اینجا نشان از هوشمندی کسرایی دارد. او از دمسردی زمستان به نشان بهار میرسد. به زندگی، شکوفایی و گذار.
گفته بودم زندگی زیباست …
ستایش زندگی بخش مهمی از اثر اوست چرا که تمام کنشهای قهرمان و مردم را برای آن به یاری میطلبد. برای از پای ننشستن، رقصان نگاه داشتن شعلههای سرکش آن. کسرایی سکوت و خاموشی را گناه میداند به خصوص در جامعه آسیب خورده ایران.
در آلبوم آرش کمانگیر، شهرام ناظری با این بخش از شعر وارد عرصه میشود. او تا کنون خاموش مانده و به روایت راوی گوش سپرده است. اما اکنون با صدایی که سرشار از شوق زندگیاست. با بیانی که بیتردید زندگی کردن را خود حماسه میداند، به تاکید آغاز میکند:
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعلهاش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
در این قطعه آنچه که لحن ناظری در پی آنست به مراتب رنگی امیدوارتر و مؤکدتر از شعر کسرایی به ذهن القا میکند. او به کمک توانمندی بینظیرش در طراحی آواز و نقشکردن فضای موسیقی، شخصیت خاص و مستقلی برای هر کلمه میسازد. با گذاشتن فشار بر واژه زندگی در عبارت دوم (زندگی آتشگهی …) کاری میکند که شنونده به غیر از زندهماندن انتخابی نخواهد داشت.
کودکانم داستان ما ز آرش بود…
در ادامه آرش آرام و بیادعا وارد داستان میشود. بی نشان از هیچ شرحی بر پهلوانی او. خدمتگزاری او به زندگی نشانگر احترام او به ارزشهای انسانیاست. او با ذات انسان درگیر است نه با زادگاه و وطن. بنابراین ما با پهلوانی روبهرو هستیم که زمان و مکان ندارد. او از جنگ ایران و توران آغاز نموده و تا پایان زمان میتواند به مبارزه ادامه دهد.
روزگاری بود، روزگار تلخ و تاری بود…
شاعر با پیوند شرایط تلخ ایرانیان در تقابل با سپاه توران و وضعیت جامعه معاصر ایران، روزگاری را در شعرش متولد میکند که سرشار از سیاهی است. بیسامانی، ویرانی، بیمهری، خاموشی، فراموشی، بدنامی و ننگ همگی نمودی از تیرگی بیپایان زندگی ما است.
فصلها فصل زمستان شد…
ناظری همچنان دشتی میخواند. او با لحنی نالان از زمستان شدن همه فصلها و خاموشی اندیشهها میگوید و باز با تاکید به مخاطب یادآوری میکند که آزادمردان در اسارت هستند و لب دوختهاند و فرومایگان بداندیش در کارند.
گرم رو آزادگان در بند، روسپی نامردمان در کار…
اکنون کسرائی تلاش میکند فضای مغلوبه جنگ روانی حاصل از مکر دشمن را به تصویر بکشد. او به دنبال راهکاری در بین مبارزان میگردد و راه برونرفت از نابسامانی را تنها ظهور منجی میداند که بتواند با تکیه بر اراده پولادین و اندیشه والا ایران را از دام برهاند.
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری میدهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید خانههامان تنگ آرزومان کور
ور بپرد دور، تا کجا؟ تا چند؟
ناظری همسو با کسرایی حرکت میکند او با تکیه بر تواناییش در کنترل لحن و صدا ترس و امید را همزمان به جان مخاطب میریزد. بر تنگی خانه و کوری آرزو زاری میکند. او با کسرایی تکرار میکند کو بازوی پولادین کو سرپنجه ایمان.
منم آرش، سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده
آرش از میان مردم برمیخیزد. فرزند همین سرزمین است. مانند دیگران دلبسته ایران است و به رهایی میاندیشد. او از آسمان نیامده و از غیب نرسیده است. او حاصل خروش مردم است.آرشی که در این قطعه، خواننده به تصویر میکشد بسیار سربلندتر از آرش شاعر است. خاصیت صدای ناظری بر خاصیت قلم کسرایی غلبه کرده و قهرمانی بر پرده نمایان میگردد که سرآمد تمامی سربازان و آزادگان است. خودستائی نمیکند. رجز نمیخواند اما چنان پرقدرت سخن میگوید که گویی نجاتبخشی برای رهایی جهانیان است. ناظری اکنون به جای آرش در میان مردم ایستاده و جامه او را به تن کرده است. مردم را به فتح بشارت میدهد. باده و جامه را بر مردم گوارا و مبارک میداند و چنان این جملات را بیان میکند گوئی میزبان بزم پیروزی، اوست.
دلم را در میان دست میگیرم و میافشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بیتاب خشم آهنگ
او بازهم آرش را بیتاب و بیقرار میکند. به یادش میآورد که شکست نزدیک است. آنچه که دل آرش را به خون میکشد همان دردیاست که صدای خواننده را نالان میکند.
هرچه به میانه روایت نزدیک میشویم، آرش مطمئنتر و قویتر میشود. او لحظه به لحظه پوست میاندازد و نو به نو در خودش متولد میشود. به خوبی میداند که رهایی، فدائی میخواهد. تمام علاقهاش به زندگی و نفرتش از مرگ مانع حرکت او نمیشود. کمکم رجزخوانی را آغاز میکند اما نه به سبک معمول پهلوانان. او بر قدرت اراده و اندیشهاش فخر میفروشد.
کمان کهکهشان در دست
کمانداری کمانگیرم شهاب تیزرو تیرم…
ناظری همچنان در لباس آرش بر ستیغ سربلند کوه ایستاده و به کمانداری خود مینازد. در این لحظات نمیتوان صدای ناظری را از صدای آرش بازشناخت. اسطورهای دیگر خلق شده است به نام “آرش” ناظری.
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست…
در این میدان بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
شاعر و خواننده دیگر بار با هم همسو شدهاند. هر دو به فراست دریافتهاند که چاره کار زور بازو نیست بلکه قدرت تفکر و یافتن راه است. مرزگشایی و مملکتداری تدبیر میخواهد. مرد کمانگیر به نیروی طبیعت به مثابه موجوداتی جاندار پناه میبرد. آفتاب و صبح، زمین و آسمان و قله را به یاری میگیرد تا انرژی خود را افزون کند.
زمین خاموش بود و آسمان خاموش…
و در این لحظه شهرام ناظری چنان تصویری میسازد که رواست زمین و آسمان تا همیشه در برابر فریادش خاموش بمانند. اینجا جائیست که تجربه او به محک میآید. این همان گوشه دیلمان است که پیشتر در موردش صحبت کردیم.
کمانگیر آرام از شکاف دامن البرز بالا میرود. او خاموش به درون خود خزیده است. به نیروی وجودی خود نیازمند است تا کار را به سرانجام برساند.
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که میراندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.
















Thursday, 29 January , 2026