دکتر علیرضا پناهی(دانش آموخته فلسفه سیاسی)   مکتب فرانکفورت به عنوان یکی از تأثیرگذارترین جریان‌های فکری قرن بیستم، در دهه ۱۹۲۰ در “مؤسسه تحقیقات اجتماعی” دانشگاه فرانکفورت شکل گرفت. متفکرانی چون ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه، والتر بنیامین و بعدها یورگن هابرماس، در این حلقه گرد آمدند تا پرسشی بنیادین را به بحث بگذارند: […]

دکتر علیرضا پناهی(دانش آموخته فلسفه سیاسی)

 

مکتب فرانکفورت به عنوان یکی از تأثیرگذارترین جریان‌های فکری قرن بیستم، در دهه ۱۹۲۰ در “مؤسسه تحقیقات اجتماعی” دانشگاه فرانکفورت شکل گرفت. متفکرانی چون ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه، والتر بنیامین و بعدها یورگن هابرماس، در این حلقه گرد آمدند تا پرسشی بنیادین را به بحث بگذارند: چرا وعده‌های روشنگری ــ عقلانیت، آزادی، برابری ــ در نهایت به فاشیسم، توتالیتاریسم و کوره های آشویتس ختم شدند؟ پاسخ آنها، برخلاف مارکسیسم کلاسیک، در اقتصاد خلاصه نمی‌شد. آنها انگشت اتهام را به سوی “فرهنگ” و “عقل” نشانه رفتند و استدلال کردند که مدرنیته، درست در بطن دستاوردهای خود، بذرهای ضد خویش را نیز پرورانده است. مفاهیمی چون «صنعت فرهنگ» (تبدیل فرهنگ به کالایی برای تخدیر توده‌ها) و «عقلانیت ابزاری» (تقلیل عقل به تکنیکی برای سلطه و مدیریت)، میراث ماندگار این مکتب برای نقد تمدن مدرن هستند. اما مکتب فرانکفورت یک پروژه صرفاً دانشگاهی نبود که در برج عاج فلسفه محبوس بماند. روح نقّاد آن از مرزهای فلسفه و جامعه‌شناسی فراتر رفت و به عرصه‌های گوناگونی، از نقد ادبی و فیلم تا روانکاوی و سیاست، نفوذ کرد. این یادداشت بر یکی از مهم‌ترین و در عین حال کمتر دیده ‌شده ‌ترین این نفوذها انگشت می‌گذارد: “حقوق بین‌الملل”.
حقوق بین‌الملل، با وعده‌های بزرگ خود ــ حقوق بشر، صلح جهانی، منع توسل به زور ــ در مقام یک آرمان، بی‌نظیر است اما در مقام عمل، همواره با این پرسش نگران کننده روبه رو بوده است؛ آیا این نظام، واقعاً به «عدالت» خدمت می‌کند، یا صرفاً صورت متمدنانه و حقوقی‌ای به مناسبات سلطه می‌بخشد؟ حقوق‌دانان منتقد امروز، با وام‌گیری از همان ابزارهای تحلیلی مکتب فرانکفورت، این پرسش را به شکلی رادیکال مطرح می‌کنند. از نگاه آنان، حقوق بین‌الملل یک سازوکار فنی و بی‌طرف برای حل اختلافات نیست، بلکه یک گفتمان قدرت است که هم ‌زمان می‌تواند نوید رهایی دهد و صورت‌های جدید سلطه را در ردای قانون موجّه جلوه دهد. اکنون باید دید این دو مفهوم کانونی مکتب فرانکفورت ــ صنعت فرهنگ و عقلانیت ابزاری ــ چگونه در تحلیل نظم حقوقی جهانی به هم می‌رسند.
صنعت فرهنگ جهانی: کالایی‌شدن حقوق بشر
یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین مفاهیم مکتب فرانکفورت، “صنعت فرهنگ” است که توسط آدورنو و هورکهایمر در کتاب دیالکتیک روشنگری (۱۹۴۷) صورتبندی شد. آنها استدلال کردند که در نظام سرمایه‌داری مدرن، فرهنگ نیز به کالایی برای فروش بدل می‌شود: فیلم‌های هالیوودی، موسیقی عامه‌پسند و برنامه‌های رادیویی، نه برای تعالی روح، که برای تخدیر توده‌ها و بازتولید انفعال تولید می‌شوند. این محصولات فرهنگی، استاندارد، پیش‌بینی‌پذیر و مملو از پیام‌های تأیید وضع موجود هستند. این منطق را می‌توان مستقیماً به عرصه-ی حقوق بین‌الملل و گفتمان حقوق بشر تسرّی داد. حقوق بشر، به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای اخلاقی-حقوقی جهان پس از جنگ، وعده¬ی رهایی تمام ابنای بشر از خودکامگی قدرت را می‌دهد. با این حال، حقوق‌دانان منتقد نشان داده‌اند که چگونه این گفتمان نیز می‌تواند در چنگال صنعت فرهنگ جهانی گرفتار شود. گزارش‌های حقوق بشری، کنفرانس‌های بین‌المللی، و حتی آرای دادگاه‌ها، گاهاً از ابزاری برای حمایت از کرامت انسانی، به ویترینی برای “برندینگ ملی” بدل می‌شوند. کشورها عملکرد حقوق بشری خود را نه صرفاً از سر تعهد اخلاقی، که برای جذب سرمایه خارجی، بهبود تصویر بین‌المللی، یا کسب کرسی در نهادهای بین‌المللی منتشر می‌کنند. در این فضا، حقوق بشر به یک “کالا” در بازار مشروعیت تبدیل می‌شود: آنچه به نمایش گذاشته می‌شود، نه جوهر عدالت، که ظاهر حقوقی آن است. خطر اینجاست که این بازنمایی استاندارد شده و مکرر، همان کارکرد صنعت فرهنگ را پیدا کند: به مخاطب جهانی بگوید که «نظم موجود، همان نظم مطلوب است» و بدین ترتیب، نیروی انتقادی و رهایی‌بخش حقوق بشر را خنثی کند. این همان دیالکتیک روشنگری است: وعده-ی رهایی، در لباس کالا، به ابزاری برای تثبیت وضع موجود بدل می‌شود.
عقلانیت ابزاری و بوروکراسی مرگدومین میراث بزرگ مکتب فرانکفورت، نقد “عقلانیت ابزاری” است. آنها نشان دادند که چگونه عقل، از ابزاری برای نیل به حقیقت و عدالت، به تکنیکی صرف برای مدیریت کارآمد و سلطه تقلیل یافته است. این عقلانیت، جهان را به ماده‌ای برای پردازش بدل می‌کند و نسبت به ارزش‌های غایی کاملاً بی‌اعتناست. اوج این دیالکتیک را هورکهایمر و آدورنو در آشویتس دیدند: جایی که نسل‌کشی، نه یک جنون آنی، که نتیجه منطقی یک نظام بوروکراتیک مبتنی بر کارایی، طبقه‌بندی و محاسبه بود. در حقوق بین‌الملل امروز، این فرایند به اوج خود رسیده است. بخش عظیمی از گفتمان حقوقی، دیگر به عدالت نمی‌اندیشد، بلکه به مدیریت مشغول است: مدیریت منازعات، مدیریت ریسک، مدیریت جمعیت‌ها. زبان حقوق، فنی، خشک و کمّی شده است. عباراتی چون خسارت جانبی، هدف‌گیری دقیق، تناسب و ضرورت نظامی، کارکردی دقیقاً مشابه صنعت فرهنگ آدورنو دارند: آنها خشونت عریان را در لفافه‌ای از کلمات استرلیزه‌ شده و به ‌ظاهر خنثی می‌پیچند و تجربه ملموس رنج و مرگ را از مقابل چشمان اخلاقی ما محو می‌کنند. بدین ترتیب، آنچه یک فاجعه انسانی است، به یک متغیر عملیاتی در یک معادله نظامی یا دیوان‌سالارانه فروکاسته می‌شود. نمونه تکان‌دهنده دیگر، تحریم‌های اقتصادی فراگیر است. در منطق حقوق بین‌الملل ابزاری، تحریم به‌عنوان ابزاری متمدنانه برای اعمال فشار بدون توسل به جنگ ستایش می‌شود. اما مرگ تدریجی غیرنظامیان (از کمبود دارو و تجهیزات پزشکی تا سوءتغذیه کودکان) در این محاسبه، یک هزینه جانبی قابل قبول برای رسیدن به هدف تغییر رفتار یک رژیم سیاسی قلمداد می‌شود. مارکوزه در انسان تک‌ساحتی (۱۹۶۴) هشدار داده بود که جامعه صنعتی پیشرفته، با ظاهری عقلانی و کارآمد، حتی مخالفت را نیز در خود حل می‌کند. حقوق بین‌الملل ابزاری نیز چنین می‌کند: زبان فنی، امکان فریاد اخلاقی را از ما می‌گیرد.
بنابراین، حقوق بین‌الملل انتقادی معاصر چیزی جز تداوم همان نظریه انتقادی در مواجهه با جهان حقوقی پس از ۱۹۴۵ نیست. این نحله فکری امروز نقش «وجدان معذب» نظم حقوقی جهانی را ایفا می‌کند؛ صدایی که یادآوری می‌کند بنیان‌های این نظم، عاری از خشونت و بی‌عدالتی نیستند و وعده¬ی جهان‌شمول حقوق، هنوز با واقعیت تبعیض‌بار قدرت فاصله‌ای معنادار و در عین حال دردناک دارد. با این حال، این جریان به ورطه بدبینی منفعل سقوط نمی‌کند. به تأسی از روح مکتب فرانکفورت که حتی در تلخ‌ ترین لحظات خود تسلیم وضع موجود نشد، حقوق بین‌الملل انتقادی نیز در شکافهای همین نظام به دنبال امکان مقاومت می‌گردد. از همان زبانی که قدرتهای بزرگ برای مشروعیت‌ بخشی به خود استفاده می‌کنند، می‌توان برای مطالبه عدالت بهره گرفت. جنبشهای رهایی‌بخش، کشورهای در حال توسعه و جامعه مدنی جهانی می‌توانند همین زبان را برای محکوم کردن و به چالش کشیدن قدرت‌های مسلط به کار گیرند. این یک بازی پرمخاطره در میدان زبان است، جایی که می‌توان «قانون» را علیه «نظم» به کار گرفت. بنابراین تا زمانی که این تنش میان وعده و واقعیت پابرجاست، روح نقّاد و ناآرام مکتب فرانکفورت در کالبد حقوق بین‌الملل به حیات خود ادامه خواهد داد.