دختر جوانی را تصور کنید که شب، وقتی خانه آرام شده، گوشیاش را روشن میکند و به شهری دور خیره میشود؛ جایی که هنوز ندیده، آدمهایش را نمیشناسد و نمیداند زندگی در آنجا چگونه خواهد بود، اما عجیب اینجاست که آیندهاش را در آنجا روشنتر از فردای همینجا تصور میکند. گوشی را کنار میگذارد، به […]

دختر جوانی را تصور کنید که شب، وقتی خانه آرام شده، گوشیاش را روشن میکند و به شهری دور خیره میشود؛ جایی که هنوز ندیده، آدمهایش را نمیشناسد و نمیداند زندگی در آنجا چگونه خواهد بود، اما عجیب اینجاست که آیندهاش را در آنجا روشنتر از فردای همینجا تصور میکند. گوشی را کنار میگذارد، به مادرش و خانهای که دوستش دارد فکر میکند و میان دو سؤال میماند: اگر بروم، چه چیزهایی را جا میگذارم؟ اگر بمانم، چه چیزهایی را از دست میدهم؟
شاید مهاجرت از همینجا آغاز شود؛ نه از فرودگاه و نه از بستن چمدان، بلکه از لحظهای که آدم دیگر نتواند آیندهاش را در جایی که به آن تعلق دارد، تصور کند.
کرمانشاه امروز فقط با رفتن جوانانش مواجه نیست؛ با نسلی روبهروست که میان دلبستگی به خانه و تردید نسبت به فردا ایستاده است.
جوانی که میخواهد برود، الزاماً از شهرش دل نکنده است. ممکن است خانواده، خاطرات، محله، لهجه و تمام سالهایی را که در اینجا ساخته، عمیقاً دوست داشته باشد؛ اما دوست داشتن یک شهر، یک کشورهمیشه به معنای اطمینان از امکان ساختن آینده در آن نیست.
آدمها فقط به جایی که دوست دارند فکر نمیکنند؛ به جایی فکر میکنند که بتوانند در آن، زندگیای را که میخواهند تجربه کنند.
از همینجا «رفتن» دیگر فقط یک تصمیم اقتصادی نیست؛ به تصمیمی روانی تبدیل میشود. نسلی که شاید هنوز نرفته، اما بخشی از ذهنش را پیشاپیش در جای دیگری گذاشته است.
نمیتوان این میل را به یک علت محدود کرد. فشار اقتصادی، ناامنی، بیثباتی و تجربه سالهایی سخت که آینده را برای بسیاری نامطمئن کردهاند، در شکلگیری این نگاه بیتأثیر نیستند. اما پشت همه اینها یک پرسش ساده و تلخ ایستاده است: آیا میشود به آیندهای که نمیتوان آن را دید، دل بست؟
مسئله از جایی جدیتر میشود که «رفتن» از یک تصمیم دشوار به یک انتخاب عادی تبدیل شود؛ وقتی دختر و پسر جوان، پیش از آنکه درباره ساختن آیندهشان در شهر خود فکر کنند، درباره مقصد بعدیشان حرف میزنند،چرا که امیدی به ساختن نیست.
آنوقت مسئله فقط مهاجرت چند نفر نیست؛ مختصات آرزوهای یک نسل تغییر کرده است.
کرمانشاه در این میان فقط نیروی کار یا متخصص از دست نمیدهد؛ ایدههایی را از دست میدهد که هنوز متولد نشدهاند، کسبوکارهایی که هنوز شکل نگرفتهاند و استعدادهایی که شاید میتوانستند بخشی از آینده همین شهر باشند.
اما نمیتوان از جوانی که آینده را مبهم میبیند، فقط خواست بماند. ماندن، زمانی معنا پیدا میکند که آیندهای برای خواستن وجود داشته باشد.
شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که «چرا جوانان کرمانشاه میروند؟» پاسخ این سؤال را نمیتوان در یک جمله یا یک آمار خلاصه کرد.
پرسش مهمتر این است:
چه بر سر آینده یک نسل آمده که «آنسوی مرزها» برای بعضی از آنها، از «فردای خانه» قابلتصورتر شده است؟
ثریا میربیگی
















Saturday, 17 October , 2026